حرفی بزن چیزی بگو بشکن سکوت خانه را
جــز تــو نمیفهد کسی حــرف من دیـوانه را
تنها دلیـل دلخــوشی در پیـچ و تـاب زنــدگی
افسرده تر از این مکن این با خودش بیگانه را
تن زخمی و دلخسته ام از این همه زخم زبان
سرریزم از بغض گلو ، از من مگیر این شانه را
پر شد حیاط خانه ام از بــوی گل ، امــا کنـون
سوزانده آفت تک به تک گلهای این گلخانه را
من از جفـای این زمان ظلم فــراوان دیـده ام
رحمی کن و آتش مزن پرهای این پروانه را
گفتی تصور کن که من صیاد تو صیدم، قبول
امــا دریغ از من مکن صیــادم آب و دانــه را
دلخوش به اینم بعد از این سنگ صبورم میشوی
با عشق آبادش کنیم این خانه ی ویرانه را
#جوادالماسی(سنگ صبور)
@javadalmasi59 کانال اشعار
ما را در سایت سنگ صبور دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 17