
رسم روزگار...چــرا دلگیــری از دنیــا کــه چرخِ کج مدار این استگهی شــادی، گهی غصـه، کــه رسـم روزگار این استشبــی از آینـــه پــــرسیـــدم از درد فــــراق او گفتبــزودی پیـــر خــواهــی شد که کار انتظار این استاز ایــن زنــدان نفس ِ خـــود بــه دنبــال رهایی باشکه در کنــج قفس بـــاشی زمستـان یا بهار این استدر ایـن دنیـــای بی مهری بشـر فـانیـست خـوبی کنبماند نـــام نیــک از تـــو کـه از تـو ماندگار این استچــراغ عمر هــرکس عاقبت خــامـوش خــواهد شدگــدا و پـــادشاه و زشت و زیبـــا را قــرار ...
ادامه مطلب
جفای روزگار...چه حسرتها به دل ماند از جفای روزگار ای عمرچه نـاحق ظلم هـا شد از قضای روزگار ای عمرشبیه بـرگ زردی کـه خـــزان دید و زمیـن افتاد چــه آمـد بــــر ســـرم آه از بلای روزگار ای عمرشکایت نـامه ی دل را شبی با مــاه خواهم گفتکـه شایــد بشنـود دردم خــدای روزگار ای عمرو هرکس را که می بینم دلی ویرانتر از ما داشتکسی دیده مگر بـا خــود وفای روزگار ای عمر؟جهان بـــا آرزوهـــایم چنــان سـاز مخالف زدعــزا برپــا کنــم هــرشب برای روزگار ای عمرسـوالات فــراوانی بــه سـر دارم ولی افسوسنمی یابــم...
ادامه مطلب
تـو ثـریـای منی من شهریـارت در غزلمینشینم سالها چشم انتظارت در غزل خواستم عشق تو را ازسینه ام بیرون کنمناز چشمانت مرا کرده دچارت در غزل عاجزم تا شرح حالم با قلم عنوان کنم بیـقرارم ، بیـقرارم ، بیـقرار...
ادامه مطلب
روزگـارم بـا دلـم ناسازگـاری میکندبا مـن آزرده دل هی کج مداری میکند آنقدرتنها و بیکس مانده ام روی زمینآسمان برحال وروزم سوگواری میکندشاخه های آرزو دست تبـر جان میدهدکودک احساس من هی آه و زاری میکند بـا تمام زخم هایی که به دوشم میکشمایـن دل دائم صبورم بـردباری میکند روز آرامم ولی این دل به شب تا میرس...
ادامه مطلب